تبليغاتX
خاطره
خاطره
انجا که عشق را یار باید عاقلیم ...و انجا که عقل را کار باید عاشقیم
   برگرد


من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون  که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط خاطره
   نیاز


وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم
.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم
.



وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم
.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن. مثل تنها مردن




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط خاطره




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 توسط خاطره

 روز اول پيش خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم

ليك با اندوه و با ترديد

  

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كشت

باز زندانبان خود بودم

  

آن من ديوانه عاصي

در درونم هاي هو مي كرد

مشت بر ديوارها مي كوفت

روزني را جستجو مي كرد

 

 در درونم راه مي پيمود

همچو روحي در شبستاني

بر درونم سايه مي افكند

همچو ابري بر بياباني

 

 مي شنيدم نيمه شب در خواب

هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم

درد سيال صدايش را

  

شرمگين مي خواندمش بر خويش

از چه رو بيهوده گرياني

در ميان گريه مي ناليد

دوستش دارم، نمي داني

  

بانگ او آن بانگ لرزان بود

كز جهاني دور بر مي خاست

ليك در من تا كه مي پيچيد

مرده ئي از گور بر مي خاست

 

 مرده ئي كز پيكرش مي ريخت

عطر شور انگيز شب بوها

قلب من در سينه مي لرزيد

مثل قلب بچه آهوها

 

 در سياهي پيش مي آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزديكتر مي شد

ورطه تاريك لذت بود

 

 مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام، آرام

مي گذشت از مرز دنياها

 

 باز تصويري غبار آلود

زآن شب كوچك، شب ميعاد

زآن اتاق ساكت سرشار

از سعادت هاي بي بنياد

 

 در سياهي دست هاي من

مي شكفت از حس دستانش

شكل سرگرداني من بود

بوي غم مي داد چشمانش

  

ريشه هامان در سياهي ها

قلب هامان، ميوه هاي نور

يكدگر را سير مي كرديم

با بهار باغ هاي دور

  

مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام، آرام

مي گذشت از مرز دنياها

  

روزها رفتند و من ديگر

خود نمي دانم كدامينم

آن من سر سخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم

 

 بگذرم گر از سر پيمان

مي كشد اين غم دگر بارم

مي نشينم، شايد او آيد

عاقبت روزي به ديدارم




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط خاطره

با لاله که گفت ...

از دیـده به جای اشـک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید

دل خون شد ازاین غصّه که از قصّه عشق
می دیـد که آهنـگ جنـون مـی آیـد

می رفت و دو چشـم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته، باز چون می آید؟

با لاله که گفـت حال مـا را که چنین
دل سـوخـته و غرقـه به خون می آید

کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحـبت تو ، بوی جنون می آید




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط خاطره

هرشب به ماه دیده تو را یاد می کنم

با مه فسانه گفته و فریاد می کنم

شاید تو هم به ماه کنی ماه من نگاه

با این امید خاطر خود شاد می کنم




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 توسط خاطره

  من که می ترسیدم از هجرت دوست

  کاش می دانستم ...

  روزگاری که به هم نزدیکیم  ٍ چه بهایی دارد

  کا ش می دانستم ...

  که چرا مرغ مهاجر وقت پرواز

   به خود می لرزد...




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط خاطره




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط خاطره

تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

 بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد...

     ناپیدا گم شد...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط خاطره
  


یا صاحب الزمان

ولادت امام زمان (عج) بر همه شما دوستان مبارک باد




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط خاطره

نم نم بوسه ي باران بهاران
جاده اي گم شده در دامن ظلمت
خالي از ضربه ي پاهاي سواران


 

تو به کس مهر نبندي ، مگر آندم
که ز خود رفته، در آغوش تو باشد
ليک چون حلقه ي بازو بگشايي
نيک دانم که فراموش تو باشد

ديده ام سوي ديار تو و در کف تو
از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايه اي از راز نهاني


 

دشت تف کرده و بر خويش نديده

 

کيست آنکس که ترا برق نگاهش
مي کشد سوخته لب در خم راهي ؟
يا در آن خلوت جادوئي خامش
دستش افروخته فانوس گناهي


 

تو به من دل نسپردي که چو آتش
پيکرت را ز عطش سوخته بودم
من که در مکتب رويائي زهره
رسم افسونگري آموخته بودم


 

بر تو چون ساحل آغوش گشادم
در دلم بود که دلدار تو باشم
«واي بر من که ندانستم از اول»
«روزي آيد که دل آزار تو باشم»


 

بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي، نه پيامي، نه نشاني
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
زانکه ديگر تو نه آني، تو نه آني




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط خاطره




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط خاطره




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط خاطره

دوستان!شرح پریشانی من گوش کنید

 

داستان غم پنهانی من گوش کنید

 

غصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید

 

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این اتش جان سوز نگفتن تا کی؟

 

سوختم،سوختم،این راز نهفتن تا کی؟

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

 

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

 

عقل ودین باخته،دیوانه ی رویی بودیم

 

بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

 

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

 

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم آبان 1386 توسط خاطره
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها